اصدف نوشته ها

من می نویسم. من نوشتن را دوست دارم. من برای دل خودم می نویسم

دنیا دارد وظیفه اش را انجام می دهد.

مثل امروز که یک دوست ، آینه ی کار خود من شد.

درست وقتی خواستم بگویم دارد بی انصافی می کند ، یاد بی انصافی های خودم افتادم.

البته نه اینکه "این به اون در".

هنوز هم خیلی چیزها را نفهمیدم.

اگر به نظر خودم اشتباه نکرده بودم ، عذرخواهی نمی کردم.

و اگر اشتباهم به نظرم خیلی بزرگ نمی آمد ، اینقدر عذاب نمی کشیدم.

اما ما آینه ی کار همدیگر می شویم.

شاید دوست من ، دوستی که من در حقش بدرفتاری کرده بودم ، روزی بخواهد به دوستی دیگر اعتراض کند که "چرا اینقدر بی رحمانه؟" و آنجا یاد من بیفتد.

 

 

اما چیزی که می خواهم بگویم این نیست.

می خواهم بگویم که ما آدم ها بعضی وقت ها خیلی گیج و منگ می شویم. آنقدر زیاد ، که روزگار مجبور می شود سرمان فریاد بکشد تا چیزی را بفهمیم. یا حتی رویمان دست بلند کند.

من برای چند رفتار اشتباه ، چیز با ارزشی را از دست دادم. و به طرز بی انصافانه ای هم ( خوب ، این نظر من است) متوجه شدم چه چیز را. بعد از این اتفاق من هم راجع به خودم خیلی چیزها فهمیدم ، هم راجع به دیگران.

اما زندگی ادامه دارد دیگر.

فقط درس ها باقی می ماند...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط صدف ش نظرات () |

خیلی وقت است که دیگر جملات آرام و روان در ذهنم جاری نمی شود.

برگشتم به سال ها پیش.

به آن زمان که مخاطب نوشته هایم محدود بودند و حرف های من هم شخصی تر بود.

این روزها فقط چند نفری هستند که دلم می خواهد برایشان بنویسم ، حرف بزنم. مثل آن سال های پیش ، دلم می خواهد برایشان نامه بنویسم. و فقط آنها بخوانند. اما هر کسی ، فقط بخشی از حرف هایم را خواهد شنید.

اما...

من با همه ی کلمات ، سال ها بازی کرده ام. من خوب می دانم که چیزی که امروز برای گفتن دارم ، اصلاً گفتنی نیست. اصلاً سهم واژه ها و جملات نیست.

 

وقتی این طور به سکوت می رسم ، باز هم صدایش را می شنوم که می گوید:

                            ای خدا جان را تو بنمای و مقام

                                                                         که اندر آن بی حرف می روید کلام

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٦ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط صدف ش نظرات () |

 

خدایا!

یا این دیوانگان خانگی و خیابانی را به لطف خودت شفا بده ،

یا ما را از شر گزند ایشان حفظ بفرما!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٤ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط صدف ش نظرات () |

 

"...ماکت من! جوری به من زل نزن که تنفر توی نگاهت موج بزنه ، چون می دونی که من هم از تو خوشم نمیاد...اما باید سعی کنیم با هم کنار بیایم...می دونم تو زشت ترین ماکت دانشگاه هستی ، خوب من هم خوشگلترین دختر دانشگاه نیستم! پس بهتره انقدر کج و معوج نشی و تمیز از آب در بیای...خوب که به قضیه نگاه کنی می بینی که " من " دارم تو رو می سازم ، پس تو تمام موجودیت از ریخت افتاده ات رو مدیون من هستی...اما در عوض؟ تو فقط دو نمره برای من ارزش داری*...اینو توی گوشت فرو کن و صاف وایستا..."

 

 

 

 

*: لازم به ذکره زمانی که من به استاد التماس می کردم که ماکت نسازم ، عصبانی شد و بهم گفت اگه ماکت نیاری دو نمره که سهله ، اصلاً بهت هیچی نمره نمی دم! البته واضحه که من این بخش داستان رو به ماکتم نگفتم!!



 

 

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط صدف ش نظرات () |

 

 

تمام راه تا خانه ، اشکم را پشت پلک زدن های مداوم پنهان کردم...

                                                                                         از شرمندگی و دلشکستگی...

و طوق ِ آن توضیح که نتوانسته بودم بدهم ، بر گردنم سنگینی می کرد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٤ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط صدف ش نظرات () |

نمی خوام برای تولدت جملات تکراری بنویسم.

می خوام بگم توی این بیست و دو سال خیلی از دستت حرص خوردم ؛

خیلی جاها دوست داشتم عهد کنم حتی یک کلمه ی دیگه هم با تو حرف نزنم ؛

باورت نمی شه چه جاهایی منو تا حد مرگ شرمنده کردی ؛

اما مجبور بودم تحملت کنم.

مجبور...!

 

اما از یه جا کم کم اوضاع شروع کرد به عوض شدن.

تو مثل بچه ای بودی که فکر نمی کردم هیچ وقت زبون باز کنه.

اما تو شروع کردی گنگ و مبهم حرف زدن.

حتی تونستی چند جمله ی ساده یاد بگیری!

و من هم مجبور شدم پیش خودم اعتراف کنم که پس تو حتماً یک روزی آواز هم می خونی.

 

فکر می کنم تنها زمانی که تونستم خوب بشناسمت ، توی این دو سال گذشته بوده.

یعنی همین که بیست سالگیت تموم شد ، درست از فرداش ، تو من رو شگفت زده کردی.

 

 

برای همه ی خاطرات خوب دو سال گذشته ازت ممنونم.

برای تمام انتخاب هایی که کردی ، چه خوب و چه فاجعه ، ازت ممنونم.

برای اون آدمی که امروز هستی ، ازت ممنونم.

 

 

تولدت مبارک...

                     من!

 

 

 

 

 

 

 

متن بالا رو چند روز پیش نوشته بودم. قبل تولدم.

این چند روز هم به دلیل موجهی نتونستم بیام نت.

حالا مهم تر از چند خط بالا ، جملاتیه که این پایین می نویسم:

 

 

اخوی!

شلمن و باباسیفی!

همیشه می گفتیم تبریک تو ک.ک یه چیز دیگه است اما تبریک و کادوی بچه های ک.ک هم یه چیز دیگه است!

خیلی ممنونم بچه ها...خصوصاٌ از تو اخوی که در عین خونسردی خیلی با معرفتی. اند دیس میکز یو دیفرنت اند کوووول!

 

 

آل و شادمهر عزیز!

از تبریکتون ، از امکانات جانبی فوق العاده تون و از آرزوهای خوبتون ممنون. همیشه می شه دوست هایی رو پیدا کرد که حتی از راه دور ، آدم رو خوشحال کنند.

و شهاب از تو هم ممنونم. تبریکت کوتاه و شیوا بود ، مثل نوشته هات.

 

و آقای دیوانه ی عزیز!

تبریک تو واقعاٌ برام ارزش داشت...فکر نمی کردم یادت مونده باشه...

 

 

 

 

من بیست و دو سالگیم رو خیلی خوب شروع کردم بچه هابغل

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط صدف ش نظرات () |

من نمی دونم این حرف هایی که حتی ارزش گفتن هم ندارن ، چرا دارن اینقدر روی روی دلم سنگینی می کنن...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۸ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط صدف ش نظرات () |

 

 

" درسته تنم سالمه ؛ اما دوست داشتم پولدار و بی دغدغه بودم ، با خانواده ای که حمایتم کنه...مثل همه ی آدمای دیگه..."

" درسته کار مورد علاقه ام روپیدا کردم ؛ اما دوست داشتم یه رابطه ی عاطفی جفت و جور داشتم...مثل همه ی آدمای دیگه..."

" درسته تا حالا سر گشنه زمین نذاشتم و می دونم خانواده ام اونقدر داره که هیچ وقت لنگ نمونم...اما دوست داشتم جذاب و استایلیش بودم...مثل همه ی آدمای دیگه..."

" درسته همسر خوبی دارم و از زندگیم راضی هستم...اما دوست داشتم سالم و بی درد کنارش زندگی می کردم...مثل همه ی آدمای دیگه..."

" درسته خیلی ها به ظاهر و قیافه ام حسودی می کنن...اما دوست داشتم یه کاری انجام بدم که همه فکر نکن چقدر بی خاصیتم...مثل همه ی آدمای دیگه..."

 

 

 

این آدم های دیگه...همه ی این آدم های معمولی که ما دوست داریم جای اونها باشیم.

فکرش را بکن...

معمولی بودن یعنی چیزی کم داشتن.

 

 

من یه آدم معمولیم و مثل همه ی آدم های دیگه ام.

 

و واقعاٌ خوشحالم...که چیزی کم دارم!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط صدف ش نظرات () |


Design By : Night Skin